اعصابم به هم میریزد و سر خودم داد میزنم،گریه میکنم یا گاهی حتی به شکنجه روحی روانی هم میرسد اما بعد تریپ روشن فکری بر میدارم و میگویم خب همه که قرار نیست گهی بشوند.فکر کردی چه تفاوتی با آنها داری؟بعد تظاهر به پذیرفتن را شروع میکنم و کم کم از تظاهر کردن حالم به هم میخورد و شروع میکنم به خود خوری و تا اعماق وجودم را میجوَم.حیف که با هیچ شکنجه و آزاری دلم خنک نمیشود.تاوان دادن هم راحت نیست.
+دفعه ی بعد که دیدمش باید حتما به او گوش زد کنم که جای این همه برنامه ریزی و صحبت های دیگر به من بِقَبولانَد که من هیچ گهی نیستم.شاید که دیگر به این دیوانه بازی های تکراری نیازی نبود.
برچسب:
نویسنده: تک ساز