حس کسی را دارم که عقب مانده.ار تمام دنیا.از زمان و مکان و هر آنچه که وجود دارد.گیج و منگ به اطرافم خیره میشوم و ناگهان ماننده مجانین شروع به دویدن میکنم.میدوم و میدوم و میدوم و این دویدن تا فاصله ی زیادی ادامه ندارد.متوقف میشوم و با چشمان اشک آلود فاصله ها را که هر لحظه بیشتر میشوند تخمین میزنم و مدام این داستان تکراری تر میشود.
انگار این نرسیدن ها تمامی ندارد.دویدن ها همان دویدن هاست اما انگیزه ها نه.زمانی از برای رسیدن بود و حالا تبدیل شده به مدرکی محکم برای خودم که تو کوتاهی نکرده ام و دلیل نرسیدن ها به جاده هایی مربوط است که انگار کسی دو طرفش را میکشد هر ثانیه طویل تر میشود...
برچسب:
نویسنده: تک ساز
تاريخ: پنجشنبه
27 تير
1392 ساعت: 0:03