خرما نتوان خورد ازاین خارکه کشتیم
دیبا نتوان بافت ازین پشم که رشتیم
بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبایر حسناتی ننوشتیم
ما کشته ی نفسیم وبس آوخ که برآید
از ما بقیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمرگرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم
دنیا که دراومرد خدا گل نسرشتست
نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
ما،مورمیان بسته دوان بردر و دشتیم
پیری و جوانی چو شب و روز برآمد
ما شب شدو روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت
حیفست ، دریغا که در صلح بهشتیم
تا چند بر این کنگره چون مرغ توان بود
یکروز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب از پشت و پناهی بود آنروز
کامروزکسی را نه پناهیم و نه پشتیم
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شایدکه زمشاطه نرنجیم، که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
( سعدی ) مگر از خرمن اقبال بزرگان
یکخوشه ببخشند که ما دانه نکشتیم
حضرت
شیخ مصلح الدین
سعدی شیرازی
