أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى* عَبْدًاإِذَا صَلَّى* أَرَأَيْتَ إِن كَانَ عَلَى الْهُدَى* أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى(سوره علق ایات 9 تا 12)
بهمن خبر ده آيا کسى که نهى مى کند، بنده اى را به هنگامى که نماز مى خواند (آيا مستحقعذاب الهى نيست)؟! به من خبر ده اگر اين بنده به راه هدايت باشد، يا مردم را به تقوافرمان دهد (آيا نهى کردن او سزاوار است)؟!
دست خودم نیست. یک وقتهایی پا برهنه میپرمبین حرف دو نفر. البته این جور مواقع شاکی هم هستم از حرف زدن آن دو نفر. البتهبیشتر از حرف زدن کسی که مجبورم کرده یکهویی و بی مقدمه خودم را قاطی بحثشان کنم. اینحرفهایم حاشیه رفتن نیست. دارم رفتارم را توضیح میدهم. مثلا! همین چند روز پیش.قبل از شروع ماه رمضان توی ایستگاه اتوبوس یکهویی خودم را قاطی بحث دو تا دخترخانوم جوان کردم که یکیشان حسابی از دستم عصبانی شد. یعنی همانی که من را عصبیکرده بود خودش هم از دست من عصبانی شده بود.
داشتند حرف میزدند و دست همانی که من راعصبی کرده بود هم یک بسته بیسکوییت بود. تعارف آن یکی کرد و جواب گرفت : روزه ام. جوریپوزخند زد به آن بیچاره که دلم برایش سوخت. نگاهش کرد و گفت: معلومه خیلی مسلمونی ولیاز حالا جـَو ماه رمضونی و گرفتیااا و بعد هم به یک شکل کاملا چندش آوری – البته برایمن شاید چندش آور بود- خندید و بقیهی بیسکوییت را گذاشت توی کولهاش. آن یکی بهساعتش نگاه کرد و گفت: اه باز این اتوبوس لعنتی دیر کرد. من هر چه منتظر ماندم کهجواب همانی که من را عصبی کرده بود را بدهد جواب نداد. هی فکر میکردم جواب داده ومن نشنیدم تا اینکه همان که عصبیام کرده بود گفت: لابد نمازم میخونی؟ و قبل از اینکهآن یکی جوابش را بدهد گفت: الکی جلوی کی دولا راست میشی؟ واسه چی نماز میخونی؟یکهویی پریدم بین حرفش و گفتم: تو واسه چی نماز نمیخونی؟ نه گذاشت و نه برداشت زلزد توی چشمم و گفت به تو چه! گفتم خب پس به تو چه که چرا نماز میخونه. آن یکی کهباید خودش این حرف را میزد انگار توی دهانش ماست ریخته باشند ساکت بود و هیچی نمیگفت.همانی که عصبیام کرده بود گفت: خدایی وجود نداره.. دلم خواست همان موقع بزنم تویدهانش ولی هی به خودم گفتم آرام باش زهرا. تا بالاخره آن یکی زبان باز کرد و گفت:معلومه که وجود داره. همین الان هم اینجاست. داشتم توی دلم بد و بیراه میگفتم بهآن یکی. فکر میکردم حتما جواب دندان شکنی میدهد که یکهو همانی که عصبیام کردهبود نگاهم کرد و گفت: لابد این جوجه فسقلی خداس! آخه جز من و تو و این جوجه که کسینیست اینجا... خب حق داشت من را جوجه فسقلی صدا بزند در برابر قد و هیکلش واقعا منمثل جوجه بودم. اصلا جوجه که خوب است ما در برابر هم فیل و فنجان میماندیم.
دعوتشان کردم کافی شاپی که یک خیابانبالاتر بود. پاتوق همیشگی خودم. خیلی حرفها بینمان رد و بدل شد. از اینکه خدا هستو همین که داری نفس میکشی خودش نشانهای از وجود خداست و .. کلی چیزهای دیگر کهواقعا حوصلهی نوشتنش را ندارم. چون آن روز به قدری عصبی بودم که یادش هم میافتمحالم را بد میکند. آخرش معلوم شد همانی که من را عصبی کرده بود خیلی درگیر کتابهایفلسفی نیچه و کافکاست و یه سری چرندیات فرقههای مزخرفی که خدا را قبول ندارند.
حتی یکبار صدایم بیش از حد بالا رفت.وقتی که داشتم به همانی که عصبیام کرده بود میگفتم «تو وقتی خودت نماز نمیخونیگناهش گردن خودته ولی حقی نداری کسی رو بخاطر نماز خوندنش مواخذه کنی و یا نهیاشکنی از نماز خوندن.. » که صاحب کافه – اسمش میلاد است. از 11 سالگی پاتوقم کافهیمیلاد بوده. - گفت زهرا آرومتر. آن یکی اصلا حرف نمیزد. یعنی خیلی کم حرف میزد.انگار خجالت میکشید روی زبان بیاورد که نماز میخواند. انگار از اینکه بگوید خدارا قبول دارد واهمه داشت.
همینطور که حرف میزدیم برایش سورهی علقرا روی کاغذ نوشتم و کاغذ را دادم دستش -بدون إعراب و با معنیای که دست و پا شکستهیادم بود و نوشته بودمش.- گفتم: اصرار نمیکنمهر روز قرآن بخونی ولی امروز که رفتی خونه یا هر وقتی که دلت خواست کتاب بخونیحتمن قرآن و باز کن و اگه متن عربی رو بلد نیستی بخونی، ترجمهاش رو بخون. شایدبفهمی که خدایی هست. و مطئنم که با خوندنش اگر خدا بخواد هدایت میشی و اینچرندیاتی که ریختی تو ذهنت رو میریزی دور.. من اینو مطمئنم. بعدش هم آمدم بیرون و آندو نفر هم پشت سرم آمدند. وقتی حرف میزدیم متوجه شدم آن دو نفر هیچ نسبتی با همنداشتند و مثل من که توی ایستگاه منتظر بودم فقط منتظر اتوبوس بودند. رفتار هردویشان برایم ناراحت کننده بود. هم کسی که عصبیام کرده بود و هم آن یکی که انگارتوی دهانش ماست ریخته بودند و از اینکه بگوید نماز میخواند خجالت میکشید. وقتی رسیده بودم خانه نای حرف زدن نداشتم. بسکه هی خودم را انداخته بودم بین بحث دو نفر تاب و توانی برایم نمانده بود.
برچسب:
نویسنده: تک ساز