یک روز می بینم تخم مرغ ها در هوا معلقند و از هم سبقت می گیرند تا زودتر
به دیوار بچسپند روز دیگر گونی برنج با گل های قالی همبستر می شوند
امان از این آشوب شیشه و سنگ که از آشپزخانه به پذیرایی می آیند برای
خود بر روی مبلها جایی باز می کنند و مدتها از خود پذیرایی می کنند .
گلدان های بی عافیت هم از این محبت بی بهره نیستند . آنها هم طعم شکستن
را می چشند البته به تناوب . و امروز که خسته و دلتنگ به اتاق پای می گذارم
عینک آفتابی عزا دارم را می نگرم که درد لهیدگی را بر گرده ی فرمش احساس
می کند .با اینکه از جنس پلیس بود خود امنیتی نداشت
و اکنون مانده ام چه تصمیمی بگیرم . باز سکوت کنم یا کوچ
برچسب:
نویسنده: تک ساز